«حیاط خلوت خانه خورشید» به کارگردانی رخشان بنی اعتماد دیروز در خانهی هنرمندان
این فیلم روایتی در مورد خانه ی خورشید، اولین مرکز گذری کاهش آسیب اعتیاد زنان است که توسط خانم لی لی ارشد و سرور منشی زاده اداره می شود
برای اکران این فیلم تبلیغات گستردهای نشده بود اما بیش از دو برابر ظرفیت سالن نمایش برای تماشایش آمده بودند. خیلیها ایستاده بودند و من فقط توانستم نصف فیلم را ایستاده و با سرک کشیدنهای مداوم ببینم. حتی عدهای هم در طبقه اول جلوی پلهها نشسته بودند و از طریق یک تلویزیون السیدی فیلم را با کیفیت بد صدا میدیدند و خانم بنیاعتماد قاطی آنها نشسته بود.
خانم بنی اعتماد تهران واقعی را از دید خودش با این فیلم نشان داد. تهران واقعی در محلههای جنوب شهر مثل محله شوش است که قدم به قدم کارتنخواب و معتاد است که در مقابل چشم رهگذران مواد را تدخین یا تزریق میکنند و زنان و مردانی که برای تأمین مخارج زندگی و اعتیادشان در پارک تنفروشی میکنند. دوستانم از پارک کنار مرکز تعریف میکردند که س.ک.س وُرکِرهای زن و مرد در روز روشن مشغول سرویس دادن روی چمن و نیمکتها هستند. اینکه باید فقط روی سنگفرش پارک راه بروی و اگر روی چمن بروی معنیاش اینست که یا تنفروشی یا مواد میخواهی. هیچ خبری هم از پلیس نیست. اساساً پلیس به مردم جنوب شهر تعلق ندارد!
آشنایی با آدمهایی مثل،خانم ارشد ،ویاخانم منشی زاده باعث شد یه بار دیگه به خودم بگم نه کوچ کردن ورفتن چاره کار نیست ،باید موند وایستاد
خیلی کارای مفید علی رغم تمام محدودیت ها هنوز می شه تو این مملکت انجام داد
۱۳۸۸/۱٠/٢٩
روبان سفید
فیلم روبان سفید آخرین ساخته میشل هانکه یکی از مطرح ترین و پرمغز ترین کارگردانان معاصر می باشد.
میشل هانکه در کل علاقه فراوانی به نواختن سیلی دارد
چه از آن نوع سیلی ها که همچون فیلم فانی گیم ،برق از سر تماشاچی بپراند
و چه از نوع سیلی هایی که آنچنان قدرتی داشته باشد که مانند فیلم روبان سفید تا روزها و شبها تو را دچار وز وز گوش کند،خواب وخوراک را از بیننده بگیرد و ذهن را معطوف خود نماید .
روبان سفید نگاهی عمیق به خاطره جمعی انسانهایی داردکه سرمنشاء پیدایش فاشیسم و هیتلر ها را فراموش کرده اند.
و تلنگری به نسل امروز ما و به پدران و مادران امروز ما .
کارگردان در این فیلم می کوشد تا با به تصویر کشیدن فضای خشکه مذهب جامعه ی آن روز و فسادها و ناهنجاریهای آن دوران از جمله رابطه پزشک با دختر ١۴ ساله خودو با منشی اش ،در قفس انداختن پرنده ای که قرار بر آزادی او بود بدست کشیش ده ،حسادت ،عقده ،کینه توزی ،شرارت ومهمتر از همه پایمال کردن حقوق زنان و له کردن شخصیت زنان ،ریشه های بوجود آمدن جنگ جهانی دوم را به تصویر بکشد
چرا که روبان سفید بر بازوی پسر جوان، کنایه از علامت صلیب شکسته ای دارد که سالها بعد جوانان فاشیست طرفدار هیتلر بر بازو میبنندند .
و در سکانس آخر سرود دسته جمعی کودکان در بالکن کلیسا کنایه از سایه ی حاکمیت شر و پلیدی بر روی سر مردم ده و آن جامعه دار د.
۱۳۸۸/۱٠/٢٧
چرخ
سرخ که می گذری
سبز می ایستم
له می شود نگاه من در زیر چرخها
۱۳۸۸/۳/٢۳
ا
تاریک خانه اشباح
۱۳۸۸/۳/٢٢
اندکی صبر سحر نزدیک است
می دانم شب است .کسی از شب بدی نخواهد دید
اما من خوابم نمی برد.
گاهی از آن هزاره های دور هی می روم به فکر شاید آب از آب تکانی بخورد
از پنجره اما نسیمی بهاری می وزد .
اتاق پر از عطر بهار می شود .
کسی در گوشم نجوا می کند
اندکی صبر سحر نزدیک است
۱۳۸٧/۱٠/۱٥
JacPrévertques
aimes les oiseaux
Tu dis que tu aimes les oiseaux
Et tu les mets en cage.
Tu dis que tu aimes les poissons
Et tu les fais frire.
Tu dis que tu aimes les fleurs
Et tu leur coupes la queue.
Alors quand tu dis que tu m'aimes
Je commence à avoir peur.
Jacques Prévert
دوست داشتن پرندگان
تو گفتی که پرنده ها را دوست داری!
و تو آنها را در قفس می گذاری!
تو گفتی که ماهی ها را دوست داری
و تو آنها را سرخ می کنی
تو گفتی که گلها را دوست داری
وتو گل ها را پر پر می کنی
پس وقتی که به من گفتی دوستت دارم
من از ترس شروع به لرزیدن کردم
۱۳۸٧/۱٠/۱٠
تارک دنیا مورد نیاز است
اگه از فضاهای تیم برتونی خوشتون میاد و خیلی وقته هیجان زده نشدین،کتاب تارک دنیا مورد نیاز است اثرمیک جکسون ترجمه خانم گلاره اسدی آملی رو حتماً بخونین .
اگه دلتون برای فضاهای قدیم( لوک بسن) تنگ شده فیلم آنجلا رو حتماً ببینین .
و در آخر کتاب چرکنویس اثر آقای بهمن فرزانه رو بخونید خیلی زیبا بود البته این کتاب ترجمه ی ایشون نیست بلکه اثر خود ایشونه .براشون آرزوی موفقیت می کنم .
۱۳۸٧/٩/٢۸
به همین سادگی
زن به فنجان قهوه که میان انگشتانش جا خوش کرده مینگرد .فنجان را تانزدیک لبش بالا می برد .و با وسواس هرچه تمام برای خالی کردن ته مانده محتویات ته فنجان تلاش می کند .فنجان را به کناری می گذارد .به پشتی صندلی تکیه می دهد .دستانش را پشت گردنش قلاب میکند.حلقه ای ازموهایش به شقیقه اش چسبیده آنرابه کناری می کشد.به ساعت روی دیوار نگاهی می اندازدو آنرا با ساعت مچی خود چک می کند. صندلی چرخ دارش را به حرکت در می آورد لباس خواب بلند و سفیدش که گلهای صورتی کوچکی رویش نقاشی شده چهره اش را شاداب تر از چهره یک زن چهل ساله نشان می دهد. به سمت در میرود و کلید در را در قفل می چرخاندو در را قفل می کند به سمت دستشویی می رود جلوی آینه می ایستد به صورت خود زل می زند با انگشتانش خطوط چهره اش را دنبال می کند .لحظه ای به چشمان خود خیره می شود چشمانش را تنگ وبعد گشاد می کند نگاهش را به چپ و راست می چرخاند ،شیر آب را باز می کند آبی به صورت خود می زند مسواک را بر می دارد و تکه ای از خمیر دندان را روی مسواک می مالد و با بی میلی شروع به مسواک زدن می کند خیلی زود خسته می شود و دهان خود را می شوید .چراغ را خاموش می کند و به سمت اتاق خواب می رود .چراغ خواب را روشن می کند صندلی چرخدار را به لبه تخت می چسباند وبسختی خود را روی تخت می اندازد به پشت دراز می کشد و به سقف خیره میشود کمی جابجا می شود به ساعت مچی خود نیم نگاهی می اندازد .انرا در می اورد و روی میز کنار تخت پرت می کند.به پهلو می شود و دستش را زیر صورتش می گذاردودست دیگرش را روی گلهای صورتی نقاشی شده روی لباس خوابش میکشد
با سنگینی نیم خیز می شود کشوی میز را باز می کندپی چیزی می گردد.جعبه سیگار و فندکی طلایی رنگ را در می آورد سیگاری بیرون می آورد وآنرا آتش می زند چراغ خواب را خاموش می کند در تاریکی چند پک به سیگار می زند دنبال زیر سیگاری می گرددآنرا روی میز پیدا می کند .کورمال کورمال سیگار را در جا سیگاری می تکاند .تکه ای از خاکستر سیگار روی فرش می افتد . پک عمیقی به سیگار میزندوسیگار ر ا در جا سیگاری خاموش می کند .روی تخت دراز می کشد دهانش مزه توتون سوخته می دهد به پهلو می شود وپتو را روی سرش می کشد .چشمانش کم کم سنگین می شود .
خاکستر افتاده روی فرش کم کم دایره قرمز کوچکی درست می کند ،محدوده دایره قرمز کم کم بزرگتر می شود.
زن وارد باغی پر از گلهای صورتی می شود.
۱۳۸٧/٦/٢٠
آه ای زندگی منم که هنوز با همه پوچی از تو لبریزم
تهوع تهوع تهوع وع ع ع ع از این سمسارای بیمزه ی طبیعی از نظم ،از بی نظمی، از عقل، از عشق، پی چیزی می گردم شاید حرفی تازه، شعری ، کلامی ، سخنی ، دستی که مرا با خود بکشد.ببرد گلویی که فریادتواند زد بی دلیل خندیدن ،بی دلیل خنداندن ، اشک ریختن با کسانی که دوستشان داریم نه برای کسانی که دوستشان داشتیم می چرخیم می چرخیم می چرخیم از خاک تا خاک از هیچ تا پوچ آه مرا خدایی دیگر است۱۳۸٧/٤/۱٦
عروج
دلش تنگ شد
وسط خیابان ایستاد
چیزی به آسمان پرت شد
